شرنگ به پیشاب مرده میمانَد،
و روئینتنی برایم کابوسی شده.
شرمسارم از زیستن با ستارهای که بهار را به رونقش پژمرده ام،
و بی پناه تبری گشته ام که اعتباری به رازداریش نیست.
عزم سرزمینی دارم،
که خدایانش دریوزگان را به اعتبار زخمهایشان التیام می بخشند،
و شِرَنگشان تسلائیست بر مداوای روئینتنان.
.
دایی لیلا
